بعضی از دوستان لطف کردن و کامنت گذاشتن. جا داره ازشون تشکر کنم بابت نظرات و پیشنهادهای زیباشون.ولی دوستان من تنهام ولی نه اون تنهایی که شما فکر می کنید.من عاشقم ولی نه اون عشقی که بازم شما فکر می کنید. من تمام وقتم بین دوستان می گذره اخه یا سر کارم یادانشگام یا کلاس و اموزشگاه. فقط شبا تنها می شم که اونم با ورود به دنیای مجازی اینترنت با شما دوستان ارتباط برقرار می کنم.من تو عشقم هیچ وقت شکست نخوردم بلکه همیشه برنده ی میدون بودم. واسه خودم دنیای خیلی قشنگی دارم که خیلی از این دنیا خوشم می اد چون تا الان به هرچی که خواستم رسیدم. دارای بهترین ها هستم و بهترین ها رو هم از خدا برای شما مخصوصا تو این شبهای مقدس خواستارم.راستی این ایام رو به همتون تسلیت می گم.

در عجبم از مردمی که خود زیر ظلم و ستم زندگی می کنند
و بر حسینی می گریند که آزاده زیست.
دکتر علی شریعتی
یه سلام تازه و خوشمزه به همه ی شما دوستان
می خوام به اپ کردنم بعد از ۱سال و ۲-۳ ماه با موضوعات جدید ادامه بدم
موفق باشید.
خدای من ، بر من مگير اين خودستاني را كه بي شك تنهاتر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست...
هر که از کوچه ی تنهایی من می گذرد
به هوای هوسی هم که شده
سرکی می کشد و می گذرد ...................
تو با منی
هر جا برم
مهر تو بند جونمه
عشقت نمیره از سرم
تو پوست و استخونمه
تولد بانوی عالم حضرت فاطمه الزهرا رو به عموم مسلمین خصوصا شما وبلاگ دوستان عزیز تبریک می گم .
(شاد بودن هنر است و شاد کردن هنری والاتر)
همیشه شاد باشید.
من و تو اينجا نمي مانيم ما جستجو گران تنهايي مطلق هستيمو بي شک ان را در خويش ميابيم
من و تو مرگ را مي فهميم
چرا که تا کنون جداي از خويش زيسته ايم
من و تو عطش را مي شناسيم
چرا که در قفس رهايي را ارزو کرده ايم.
ای مالک تمامی تنهایی ها.ای تنهایی که جز تو تنهاتر از خود ندیدم.چگونه است که از من ،ازمنی که اگر عطایم کردی تنها ذره ای از تنهاییت را عطایم کردی می گذری؟.منی که تنها نقطه ی مشترکم با تو در همین تنهاییست. تنهایی که خود در سرنوشتم سرشتی و با همین تنهایی سالهاست که خو گرفته ام و لحظه لحظه حضورم در تنهایی مانع از این شد که بتوانم خلوت تنهایی ام را با نواهای دلتنگیت تعایق داده و تو را در نزدیکی خود احساس کنم.تویی که اگر نفس می کشم و زنده ام ،اگر لمس می کنم و احساس می کنم ،اگر می فهمم و درک می کنم ،اگر میبینم و می روم،اگر می شنوم و تأمل می کنم ،اگر می گویم و عمل می کنم و اگر هستم و حضور دارم به امید و با اجازه توست ...
می گویند اگر دمی به یادت و با نامت فکر و ذهنم را سراچه ات کنم دستان خالی و ناگزیرم را از گنجینه هایت فانی و تهی نمی سازی.پس چگونه است که ...
چرا باران نسیم عاشقی را تر نکرده ؟
چرا فریاد سرود بی کسی را سر نکرده ؟
چرا خورشید چراغ رنج و غم روشن نکرده ؟
چرا دریا صدای وحشت امواج را طغیان نکرده ؟
چرا آتش به رنگ شعله اش رنگ خاکستر نکرده ؟
چرا ساعت گذر ثانیه ها را تند نکرده ؟
چرا گل لحظه ی پژمردنش را باور نکرده؟
بگو آخر چرا من،من چرا غم تنهایی ام را بعد از تو باور نکردنم ؟
چه کسی می داند که من در پیله ی تنهایی خود تنهایم ؟
چه کسی می داند که به امید وصال روز بی فردایم ؟
چه کسی می داند که دلم غصه خوار غم یک هجران است ؟
چه کسی می داند که دلم در پی یک گمشده ی بی راه است ؟
چه کسی می داند که در فراق بودنش تنهایم ؟
چه کسی می داند که ز شوق دیدنش بی تابم ؟
چه کسی می داند که گل آرامش من پژمرده است ؟
چه کسی می داند که پرنده ی امیدم در نبودش خفته است ؟
کاش می دانستی که رخم در هجر رخت افسرده است ؟
کاش می دانستی که بی تو زندگی برایم مرده است ؟
کاش می دانستی ...
دردناکترین تنهایی ان است که در جمعی تنها باشی
ونگاه ملتمسانه ات را بی جواب بگذارند
وگریه بی صدایت را ندیده بگیرند
ودستی را که به امید همدردی به سویشان دراز
کرده ای از خویش برانند.دردناکترین تنهایی
ان است که:برای همگان غریبه به شمار بیایی
وتنها اشنا خودت باشی و خودت!!!
مرا تنها گذاريد مرا با عشق پاکم در همينجا جا گذاريد
مرا با يک بغل دلواپسي در خانه ويرانه دل جا گذاريد
مرا تا انتهاي بي نهايت تا خدا تنها گذاريد مرا تنها گذاريد
مرا با بغض خفته در گلو در ظلمت شبها گذاريد
مرا يک جرعه از عشقم دهيد تا ابد تنها گذاريد
مرا با دل خسته ، دل شکسته ، پاي بسته ،
مرا با جانماز خيس خود تنها گذاريد
سعی کن همیشه تنها باشی
چرا که تنها به دنیا آمده ای
و تنها می میری
.بگذار عظمت عشق را درک نکنی
چرا که آنقدر عظیم است که تو را
و هستی تو را نابود خواهد کرد
اما اگر زمانی عشقی درقلبت رسوخ کرد
سعی کن آن عشق را آسمانی کنی پس آنرا بپذیر
در این دنیای اجرها
در این دنیا که نقاشش قفس سازد
در این دنیا که بقالش
فروشد کیسه ی نفرت
در این دنیا که فلاحش
درو کار ریاکاری ست
در این دنیای پستی ها
در این دنیا که هر کس صورتک دارد
کجا از نام مجنون می رود یادی ؟
کجاست ان تیشه ی فرهاد ؟
کجاست ان شمع و پروانه ؟
در این دنیا که قلب و سنگ به یک نرخند
کجا از قلب بلبل می رود صحبت ؟
در این دنیا که من تنهای تنهایم
در ابادی ویران
در این شهر بیابانی
در این وادی
در این صحرای بی باران
کجا جرات توانم داشت
ز قلب عاشق مستم کنم یادی ؟
کجا جرات توانم داشت ؟
...
او که در تنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت تو در تنهاترین تنهایی اش تنهای تنهایش نزار .
![]()
سال نو رو به همه ی وبلاگ دوستان عزیز تبریک می گم ![]()
توي آسمون دنيا هر کسي ستاره داره
چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نرهدا
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــ
ـــــــــــ
ــــــ
مهرباني را وقتي ديدم که کودکي مي خواست آب شور دريا را با آبنبات کوچکش شيرين کند
پسرکي دوخط موازي برروي تخته سياهي کشيد.خط اول به خط دوم گفت: ما ميتوانيم با هم زندگي خوبي داشته باشيم.دومي قلبش تپيد و لرزان گفت:بهترين زندگي؟ در همان زمان معلم فرياد زد دو خط موازي هيچ گاه بهم نمي رسند وبچه ها تکرارکردند. . . . . دو خط موازي هيچ گاه به هم نميرسد مگر اينکه يکي از انها براي رسيدن به ديگري خود را بشکند!!! چرا تو غرورت را نمي شکني ديگر در من غروري نمانده

سلام
مژده که ما را خبری آمده است نغمه فصل تو به وصل آمده است
مژده که بار دگر نائل شدم از غم هجران تو فارق شدم
مژده که هجران تو پایان رسید غم ز وصال تو به اتمام رسید
بار دگر رو به شقایق زدم دست به دامان ملائک زدم
که ره این قافله را کم کنید مشکل این قافله را حل کنید
آه که بی تاب وجودت شدم در به در وصل حضورت شدم
آه که ما را دل تنگی نبود جز غم هجران تو دردی نبود
صبح مرا گل خبر وصل داد حس امیدی به دلم دست داد
حس امیدی که توانش نبود در دل من شوق فراقش نبود
یک خبر از سوی وصال تو بود تا ره دیدار تو راهی نبود

چرا باران نسیم عاشقی را تر نکرده ؟
چرا فریاد سرود بی کسی را سر نکرده ؟
چرا خورشید چراغ رنج و غم روشن نکرده ؟
چرا دریا صدای وحشت امواج را طغیان نکرده ؟
چرا آتش به رنگ شعله اش رنگ خاکستر نکرده ؟
چرا ساعت گذر ثانیه ها را تند نکرده ؟
چرا گل لحظه ی پژمردنش را باور نکرده؟
بگو آخر چرا من،من چرا غم تنهایی ام را بعد از تو باور نکردنم ؟
پدرم!
دیر زمانیست که رخ ماه تو را در فراق بودنت گم کرده ام
در نبودت در کنار لحظه ها،لحظه های بی تو را سر کرده ام
لحظه لحظه بی تو بودن در دلم غمها نهاد
بغض سردی در گلویم جا نهاد
غم دور از تو بودن شوق پرواز و پریدن را ز بالهایم گرفت
تک درخت آرزو را از میان باغ رویاها گرفت
پدرم!
در حضورت من دلم تنهاترین تنها نبود
این دل غمزده ی تنهای من آواره ی دلها نبود
شوق دیدار تو دارم بی قرارم چه کنم ؟
پر پرواز ندارم بی امانم چه کنم ؟
کاش فاصله این واژه ی بیگانه در میان ما نبود
لااقل در میان فاصله غصه و رنج و غم و آهی نبود
ای وجودت مشعل را دراز زندگی
ای حضورت در وجود مشکلات چاره ساز زندگی
ای دلم،ای روشنی بخش دل تاریک من
ای غروب غصه ها و مرحم اندوه من
چرا زودترنمی آیی؟
چرا زودتر نمی آیی و لبخند حضورت را بر لبم نمی فشانی
چرا زود تر نمی آیی تو که می دانی با حضورت غصه ها را می نشانی
می نشانی غصه ها را،می فشانی بر دلم عشق و صفا را
می دهی شوق و امید وصال،از فراسوی زمان را
پدرم!
در حضورت جاده ها را سبز سبز،جنگل باغ زمستان را قشنگ،بالها را شوق پرواز و پریدن،غصه ها را شوق دوری،التیام زخمهای رنج و غم،مرهم بغض گلو
زندگی را بدون درد بی قراری طی خواهم نمود.
چقدر بده آدم از تنها همدمش،همزبونش،غصه خوارش،تنها یارش،شریک غمهاش،دوست ناراحتیاش دور باشه.خدا دیگه اون روز رو نیاره که بخوای واسه همیشه ازش جدا بشی.الان حدودا" دوسه ماهه که از تنها عشقم و مونسم یا بهتره خلاصه کنم از همه کسم دورم.آخه می دونین اون تنها کسی بود که گاهی وقتا درکم می کرد و اینو هیچکس نمی دونست حتی خودم ولی الان که ازش دورم اینو احساس کردم و باور کردم .راس می گن آدما تا یه چیزی رو دارن قدرشو نمی دونن ولی وقتی از دستش دادن آرزو می کنن که کاش یک بار دیگه اونو داشته باشن.آرزو می کنم که هیچ یک از شما از عشقتون دور نشین و این آرزو رو هم دارم که شما هم واسه من دعا کنین که خدا هرچه زودتر بابامو بهم برگردونه.مرسی
ای مالک تمامی تنهایی ها.ای تنهایی که جز تو تنهاتر از خود ندیدم.چگونه است که از من می گذری،ازمنی که اگر عطایم کردی تنها ذره ای از تنهاییت را عطایم کردی می گذری؟.منی که تنها نقطه ی مشترکم با تو در همین تنهاییست. تنهایی که خود در سرنوشتم سرشتی و با همین تنهایی سالهاست که خو گرفته ام و لحظه لحظه حضورم در تنهایی مانع از این شد که بتوانم خلوت تنهایی ام را با نواهای دلتنگیت تعلیق داده و تو را در نزدیکی خود احساس کنم.تویی که اگر نفس می کشم و زنده ام ،اگر لمس می کنم و احساس می کنم،اگر می فهمم و درک می کنم ،اگر میبینم و می روم،اگر می شنوم و تأمل می کنم ،اگر می گویم و عمل می کنم و اگر هستم و حضور دارم به امید و با اجازه توست ...
می گویند اگر دمی به یادت و با نامت فکر و ذهنم را سراچه ات کنم دستان خالی و ناگزیرم را از گنجینه هایت فانی و تهی نمی سازی.پس چگونه است که ...
بعد از مدتها تصمیم گرفتم تا بدور از تنهایی در یک شب پر ستاره دمی با او باشم و زیر مهتاب شبانگاهی آسمان را نظاره گر باشم .
ستاره زیبا و پر نوری را به او نشان دادم . گفتم:این ستاره بخت من است.ناگهان تکه ابری صورت ستاره را پوشاند.گفتم:آسمان به این صافی این ابر از ما چه می خواهد ؟
گفت:نه،این ابر نیست.آه سردی است که از تنگنای دل انسان تنهایی بیرون آمده.آمده روی ستاره را بپوشاند تا ستاره نظاره گر تنهایی واقعی تو نباشد ....
تنهایی را پس ازدرک این حقیقت تلخ دانستم ..........
تو اگر می دانستی
که چه دردی دارد
که چه زهری دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من ساده نمی پرسیدی که چرا
تنهایی?

